کوتاه بر بندهای ۱۸۲ تا ۱۸۹ از عناصر فلسفه حق هگل

Grundlinien der Philosophie des Rechts

جامعهی مدنی مطابق اضافاتی که در بند ۱۸۲ عناصر فلسفهی حقِ هگل آمده است، چنین توصیف میشود: „…پدیدآیی جامعهی مدنی متعلق به دوران مدرن است، که برای نخستین بار محقق شدنِ تمامی تعینات ایده را ممکن میسازد.“ دراین مدخل هگل به شکل استعلایی و در بررسی شرایط محقق شدن جامعهی مدنی، چنین استدلال میکند که نخستین اصل شکل دهندهی این جامعهحضور افردای است که هریک مجموعهای ویژه از نیازها، ضرورتهای طبیعی و انتخابهاست و ازاین رو پایانی است برخویش: به بیان دیگر هگل در این مرحله فردانیت عینی(konkrete Person) را بهرسمیت میشناسید. اما در ادامه متذکر میشود که نظام نیازهای هرفرد نهتنها خود در رابطه با دیگری شکل گرفته است، بلکه حیات فرد، درمقام سوژهای معین، خود درگرو بازشناسی و تصدیق او از جانب دیگری است. هگل در این راستا، کلیتِ برقرار در این نظام را که حقیقت فرد به واسطهی آن برساخت میشود (Verwirklichung)، به عنوان دومین اصل محقق شدن جامعهی مدنی درنظر میگیرد: کلیتی که در آن هستی، نیازها و سعادت فرد به هستی، نیازها و سعادت دیگری گره خورده است. در این وضعیت ایده(Idee) با دوگانهی تعین فردیکلی مواجه است: در تعین فردی به دنبال تکوین و بروز خویش در همهی جهات ممکن بوده و درتعین کلی به دنبال شرایط محقق شدن زیست جمعی و ازمیان برداشتن تعارضات فرد و دیگری است: حل معضلهی قدرت. از این رو سیستم نیازها ازمنظر هگل، وابستگیِ نیاز و ارضای فرد به نیاز و ارضای دیگر افراد جامعهی مدنی است. درحقیقت تعین فرد و ارضای نیازهای او در گرو ابژه‌‌ای است که بیرونی بوده که به نوبهی خود محصول نیاز و ارادهی دیگری است و اینجاست که مفهوم کلیت سربرمیآورد. کلیت مطابق هگل با فهم (Verstehen) در ارتباط است: به عبارت دیگر فهم چیزی نیست جز نظامی که رابطهی فرد با دیگری را تنظیم میکند.

باتوجه به همین نگاهِ هگل به فهم و واقعیت است که گزارهي مشهور او در عناصر فلسفهی حق را میتوان فهمید: „آنچه بخردانه است، واقعی است و آنچه واقعی است، بخردانه است.“ از منظر هگل فهم همان چیزیست که با سازکارهای واقعیت، یعنی چگونگی کارکرد فرد با دیگری در نظام نیاز ها هم ارز است. شکاف وتفاوتی که او درعصر مدرن درقیاس با عصرپیشا مدرن مطرح میکند، ناشی از تضادیست که میان فردانیت یافتن ویژهی فرد(من) از یک سو و متعارض/وابسته بودن این فردانیت با فردانیت دیگر افراد جامعهی مدنی(ما) است. فهم هربار سازکاری را جاری میسازد که واقعیت، یعنی کلیت نظام روابط افراد را تبیین کند. دراین فرایند، عقل هربار با بررسی تعارضات فهم در مسیر از میان برداشتن شکاف میان من و ما(از خودبیگانگی)، درپی برقراری فهم (نظم)ِ نوینی است. با برقراری نظم جدید که با توهم این همانی خرد و واقعیت از نو آغاز میشود، عقل مجدداً چرخهای که یاد شد را طی میکند(دیالکتیک). کانون تنظیم کنندهی روابط میان من و ما در جامعهی مدنی از منظر هگل روابط اقتصادی است. به بیان دیگر وجه ممیزهی عصر مدرن و عصرپیشامدرن دگردیسی اندرکنش فرد و دیگری در پرتو تحول اقتصاد است: انسان برجنشین(بورژوا) است که جامعهی مدنی را به عرصهی ظهور رسانده است. ازاین رو اقتصاد سیاسی دانشی است که به بررسی روابط حاکم میان افراد میپردازد. دانشی که خاص دوران مدرن است و در پی مداقه در چگونگی شکلگیری فکر/فهم از خلال نظام نیازها است: کشف ساز کارهای ضروری که تبیینگر چگونه محقق شدنِ وضعیت کل متشکل از افرادِ جامعهی مدنی است.

امرسیاسی که درگفتمان هگل پینوی ناگسستنی با مفهوم جامعهی مدنی دارد، تا پیش از دوران مدرن متوجه دوگانهی خانوادهدولت بوده است، اکنون با شکلگیری وبه رسمیت شناختن جامعهمدنی به سهگانهی خانوادهجامعهدولت تغییر شکل میدهد. از منظر ارسطو کانون اقتصاد خانواده بوده و دوگانهی خانوادهدولت فرم سیاسی است که مورد توجه اوست. ابتکار هگل در حل معضل شکاف/ازخودبیگانگی دردوران مدرن درقیاس با نگاه ارسطویی به اقتصاد، اخذ مفهوم جامعهی مدنی از هابز و صورتبندی و ارائهی فرم خانوادهجامعه‌-دولت است. درنهایت نظام روابط اقتصادی در جامعه است که مقوم وضعیت خانواده و دولت است.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *