مقدمه‌ای بر متافیزیک غیبت: جوهر و ناخرسندی‌هایش

نگارش فوق مدخلی است به خوانش ملادن دلار۱ از مداقه‌ی هگل در باب مفهوم جوهر: «جوهر [همان] سوژه است.»

می‌توان خلاصه‌ا‌ی از خصایصی که جریان‌های موسوم به فلسفه‌ی قاره‌ای برای جوهر برشمرده‌اند به طریق پیش‌رو ارائه کرد:

جوهر چیزی است

۱. عمیق در برابر سطحی۲؛

۲.زمان‌ناپذیر در مقابل زمانمند۳؛

۳.ضروری در مقابل تصادفی۴؛

۴.ذات درمقابل نمود۵؛

۵.عام در مقابل خاص۶؛

۶.واحد (بسیط) درمقابل تجزیه‌پذیر۷.

در سطح حقیقت پروژه‌ی فلسفه در مدار این واژه [جوهر]، درگیر موقعیت‌سنجی خود با این مفاهیم است: عمیق چیست؟ زمان‌ناپذیر چیست؟ واحد چیست؟ وغیره. در واقع جوهر دال اربابی[S1] است که در سطح حقیقت مفاهیم فوق[S2] را مورد مداقه قرار می‌دهد. گفتمان فلسفه ‌به لحاظ تاریخی موقعیت خودجوشِ جست‌وجوی جوهر را اتخاذ کرده است.

درچنین خوانشی از جوهر، این مفهوم درمقابل مفهوم سوژه قرار می‌گیرد و هگل برآنست تا چنین مفاهیمی را کان‌لم‌یکن کرده و درتقابل با آن گفتمانی را بگشاید. او این کار را با ترک و جایگزینی این مفاهیم با مفاهیم جدید انجام نمی‌دهد، بلکه کار او با مداقه در خود این مفاهیم درگیر است اما در جهتی که در تقابل با منطقی است که این واژه‌ها را در الگویی کلی از جوهر گردهم می‌آورد: در تقابل با منطق اتصال۸. برون‌رفت از مود جوهریت۹ از طریق ارجاع به صرف و نحو این واژه‌ها، طریقی که آنها باهم در ارتباط بوده و مفصل‌بندی شده‌اند میسر می‌شود.

اما جوهر چیست؟

آیا ایده‌ای است؟ ماده است؟ یا روح؟ شاید خدا؟ یا طبیعت؟ آیا چیزاندیشمند۱۰ است؟ یا چیز نااندیشنده؟ آیا هستی به مثابه هستی‌۱۱ است؟ ونهایتن میتوان پرسش از جوهر را از خلال دو منظر عمده‌ی فلسفه، یعنی ماده‌باوری و ایده‌باوری۱۲، چنین مطرح کرد که جوهر درنهایت ماده است یا روح؟

دراین میان هگل ماده‌باوری را به نفع ایده‌باوری (یا برعکس) به‌کناری نمی‌نهد، چرا که در نظر او ماده خود ایده‌ای است درکنار دیگر ایده‌ها: «ماده چیزی نیست که وجود داشته باشد، بلکه همان هستی در فرم عمومی یا ثابت۱۳ آن است.»

چه‌کسی تاکنون ماده را دیده است؟ آنچه در اشیا با آن مواجهیم رنگ‌ها، اشکال، اندازه‌ها، رایحه‌ها، صداها و است. این تنوع۱۴ و واگرایی۱۵ یکسره متفاوت از فروکاست تمامی آن به مفهوم انتزاعی محضِ ماده است. ماده به قول هگل چیزی از جنس فکر۱۶ است. اما این ذات محض فکر به هستی انضمامی تخصیص داده می‌شود. پس در هگل ماده با فکر این همان است. این قضاوت نهایی به‌معنای بازگشت به مناقشه‌ی ماده‌باوری و ایده‌باوری نیست و از این رو برآن نیست تا ماده را به نفع ایده‌باوری مصادره کند. بلکه با گونه‌ای فکر مواجهیم که هستیِ [ما به ازای] بیرونی دارد: وجود دارد و همزمان فکر محض است؛ ایده‌ای معتبر است، اما همچنان یک ایده است. مفهوم کالا نزد مارکس نیز از چنین ابجکتیویتیِ بی‌تنی۱۷ نشأت گرفته‌است: «کالا حساسیتی ورای حساسیت است۱۸.» محل نزاع هگل با ماده‌باوری این نیست که جهان بیرونیِ مادی وجود ندارد و آنچه جهان را دربرگرفته ایده‌ی صرف است، چنانکه نزاع او با ایده‌باوری نیز این نیست که ایده وجود ندارد و نهایتن همه‌چیز قابل فروکاست به ماده است. بلکه او ایده‌ی ماده/ایده به مثابه جوهر را نمی‌پذیرد. به باور او اگر بگوییم ماده همه‌چیز است، از این نکته غافل مانده‌ایم که جوهر همان سوژه است. از این رو محل نزاع او با طبیعت‌باوری۱۹ پاسخی است که طبیعت‌باور به پرسشی خطا میدهد: چه‌چیز در پس‌پشت همه‌چیز است؟ از این رو در نگاه هگل، ایده‌باوری همانقدر خطا و درگیر مسئله‌ی جوهرمندی است که ماده‌باوری. از نظر او آنچه میباست به چالش کشیده شود خود اسلوب جوهرمندی است.

پیرامون مفهوم خویش-دیگرگشتگی۲۰

مفهوم خویش-دیگرگشتگی نزد هگل را مطابق بند ۱۸ از مقدمه‌ی پدیدارشناسی روح بررسی می‌کنیم:

Die lebendige Substanz ist ferner das Sein, welches in Wahrheit Subjekt, oder, was dasselbe heißt, welches in Wahrheit wirklich ist, nur insofern sie die Bewegung des Sichselbstsetzens, oder die Vermittlung des Sichanderswerdens mit sich selbst ist. Sie ist als Subjekt die reine einfache Negativität, eben dadurch die Entzweiung des Einfachen, oder die entgegensetzende Verdopplung, welche wieder die Negation dieser gleichgültigen Verschiedenheit und ihres Gegensatzes ist; nur diese sich wiederherstellende Gleichheit oder die Reflexion im Anderssein in sich selbst nicht eine ursprüngliche Einheit als solche, oder unmittelbare als solche, ist das Wahre. Es ist das Werden seiner selbst, der Kreis, der sein Ende als seinen Zweck voraussetzt und zum Anfange hat, und nur durch die Ausführung und sein Ende wirklich ist.

منتخب ترجمه‌ی اردبیلی از این بند:

این جوهر در مقام سوژه منفیت بسیط و محض است و دقیقن به همین دلیل محل شقاق امر بسیط است؛ یعنی مضاعف‌سازی‌ای است که تضادها را برمی‌نهد و دگربار نفی این تنوعِ بی‌تفاوت و تضادش است؛ به بیان دیگر، تنها این همسانیِ خودتجدیدگر یا این به خود بازگشتنِ بازتاب در دگربودگی‌اش است -امرحقیقی نوعی وحدت آغازین بماهو، یعنی نوعی وحدتِ بی‌واسطه بماهو نیست.“ 

در شرح مفهوم جوهر درمقام سوژه می‌توان چنین گفت که جوهر چونان مایه‌ی تکین و بسیطِ نفهته در پس پشت چیزهاست نیست. وجودی که علیرغم گوناگونی‌ها و تغییر شکل‌ها چونان جان‌مایه‌ی پیوند دهنده‌ی جهان عمل میکند؛ «حضور» دارد، لایتغیر است و ضروری. جوهری که در صورت مداقه درآن مقادیر ثابتی را لو می‌دهد که بتوان به‌مدد آن بنیان امراخلاقی را سرشت: به‌عنوان نمونه چیزی مثل جوهر انسانیت، خیراعلی و ازاین قبیل موهومات. ازمنظر هگل آگاهی در مواجهه‌ی مدام با چیزها و دگردیسی‌های امور با تناقضی روبه‌روست: مواجهه‌ی امر تغییرپذیر با امرتکراری. آگاهی از یک طرف با هربار دگردیسیِ خود، به این خیال است که اگر این بار هم انعطاف به خرج دهد می‌تواند بالاخره با خودِ تغییرشکل یافته‌اش این‌همان و نهایتن با خودش یکی شود. از طرفی این فرایند دگردیسی مادام در کار بوده و آگاهی هربار مجددن با مازادی مواجه می‌شود که اتحاد خود با خودش را نقض میکند. چنین حالتی سوژه را با موقعیتی مواجه می‌سازد که او را وارد وادی متافیزیکِ حضور میکند: جوهر، فرافکنیِ خیالیِ سوژه است از مقدار ثابتی که در پس‌ همه‌ی تغییرات باقی‌ می‌ماند که فرض و دست‌یابی بدان آرزوی این‌همانی را میسر می‌سازد و سنگ‌بنایی است که روح سرگردان را ریشه می‌بخشد و حتا از آن بدتر، اسباب تعریف و تحمیل امرعمومی به سوژه در بازی قدرت می‌شود.

باز تعریف مفهوم جوهر نزد هگل متوجه واسازی چنین برداشتی از آن است. جوهر در نگاه او نه امر تکین و ایجابی فراگیر، که مرتبط با متافیزیکِ غیبت است. منفیت و شکافی محض که هر دگرگونی‌ای را خنثا و بی تفاوت می‌نمایاند و به‌همین سبب چونان کشاننده‌ای ابدی به تکرار و مضاعف‌سازی منجر می‌شود. به عبارت دیگر، غیاب یگانه جوهری است که همواره حاضر می‌ماند. خود، به خودیِ خود۲۱، میان‌تهی است و تنها زمانیکه پذیرای ریسک دیگربودگی باشد می‌تواند چیزی بشود، چیزی که نافی این میان‌تهی بودگی است. همچنین حرکت خود به سمت دیگری ناشی از کشاننده‌ای بیرونی نیست، بلکه خودِ این صفتِ هیچ بودگیِ وجود و غیاب چیز است که چونان سیاه‌چاله‌ای خود را وادار به چیزی شدن می‌کند. استعاره‌ی هبوط نیز به نوبه‌ی خود در یزدان‌شناسی هگل واجد چنین خصیصه‌ای است. در خوانش ابتدایی از هبوط نقطه‌ی صفرِ داستان، سکونت در بهشت (آنجا که با جوهر عینی هم‌آغوش بودیم) است که به رخداد ثانویِ هبوط منتهی می‌شود. هگل اما خود هبوط را نقطه‌ی آغازین می‌پندارد. هبوط ترجمان دیگری از دیگرگشتگیِ خود است؛ خودی میان تهی، که همواره کششی درونی به برساختِ تاریخ داشته و بانگاهی عقب‌گرد کننده۲۲ در پی تولید چیزی از پس نقطه‌ی صفر و نشاندن آن بجای نقطه‌ی صفر است.

دربازخوانی گزاره‌ی «جوهر همان سوژه است» می‌توان گفت سوژه همان ناممکن بودنِ چیزی شدنِ خود [جوهر] است: ناممکنیِ چیزِ بی‌زمان، عمیق، ضروری، تکین، عمومی و ذاتی شدن. سوژه امکان‌ناپذیریِ جوهر شدنِ جوهر است. چنین برداشتی بدین معنا نیست که سوژه باید درجای دیگری و ماهیت دیگری جست‌وجو شود، چنین نیست که گویی اگر چنین جوهری امکان برآوردن خصیصه‌های چیز را ندارد، جوهر دیگری در آن سو وجود دارد که این خصیصه‌ها را داراست. هگل همواره مخالف ثنویت‌گرایی۲۳ است. با پذیرفتن ثنویت، ابتدا فرض می‌شود که «چیزِ» تکین باید وجود داشته باشد، سپس این فرض مدام با شکست مواجه شده و مارا برآن میدارد تا جوهر را تقسیم کنیم: میان قسمت شکست خورده(سوژه) و قسمت فرافکنی شده (ابژه). در نظر هگل اما ابژه برابر ایستای سوژه نیست بلکه سوژه پیشاپیش بر ابژه حک شده است. 

مقدماتی بر نقد فلسفه‌ی واقع‌گرایی نظرورزانه۲۴    

کوانتین میلیاسو۲۵ از تئورپردازانِ واقع‌گرایی نظرورزانه، که چرخشی خام و واپس‌گرایانه به هیوم در سال‌های اخیر است، در اثر خود «پس از پایان۲۶» نقدی را متوجه فلسفه‌ی پساقاره‌ای-پسا کانتی میسازد که بر مشکل همبستگی‌گرایی از جانب نحله‌های فکری قاره‌ای، از مارکسیسم و پدیدارشناسی گرفته تا روانکاوی و جریان واکاوی صحه میگذارد. همبستگی‌گرایی۲۷ برآنست که:

«ما صرفن قادریم به همبستگی میان فکر و هستی دسترسی داشته باشیم و هیچ‌گاه یکی ازاین دو را نمیتوان بدون دیگری درنظرگرفت. هیچ X بدون فرض X وجود ندارد. هیچ تئوریی درباره‌ی X بدون فرض X نیست. بدون پیش‌فرض گرفتن چیزی نمیتوانیم از آن سخنی بگوییم. درنیتجه گفتن اینکه ”X این است که” یعنی ”X همبسته‌ای از فکر” درمعنای کارتزینیِ آن است. به‌عبارت دیگر، X همبسته‌ای از عاطفه، فهم، مفهوم‌پردازی و یا هر عمل انفسی‌ای ازاین قبیل است. هستی‌داشتن، هستی‌ داشتنِ همبسته است. به همین دلیل است که هیچگاه نمیتوان X مطلقی را درک کرد، Xی که ذاتن جدا شده از سوژه باشد. ما از واقعیت ابژه خبر نداریم چرا که قادر نیستیم تا میان ویژگی‌هایی که فرض‌ شده‌اند ازان ابژه‌اند و ویژگی‌هایی که ازان سوژه‌اند تمییز بگذاریم.»

او میان دونوع همبستگی افتراق میگذارد: نسخه‌ا‌ی ضعیف ونسخه‌ای رادیکال‌تر. همبستگی‌گرایی ضعیف بر دانش واقعیتِ نومینال، درخود مانده[ی کانتی] حاکم است که همچنان قابلیت اندیشه‌ورزی را مختومه اعلام نمی‌کند. نسخه‌ی همبستگی‌گرایی قوی اما حتا قابلیت اندیشه‌ورزی را ناممکن می‌شمرد. «مطابق نظر کانت، ما به‌طریقی پیشینی۲۸ میدانیم که چیزِ درخودمانده نامتناقض است و همچنین میدانیم که واقعن وجود دارد. هرچند درتضاد با این مدل، مدل همبسته‌گرایی قوی برآنست که نه تنها مجاز نیستیم که مدعی شویم چیزِ درخودمانده را می‌شناسیم بلکه حتا مجاز نیستیم حداقل بدان فکر کنیم.» ازاین‌رو تنها کاری که پس از کانت از دستمان برمی‌آید بحث پیرامون شرایط استعلایی۲۹شناخت است. درنتیجه هرنوع شناختی محدود به مفاهیم و مقوله‌های ما بوده و صرفن «برای ما» «موجودات پایان‌پذیر» است: بیرون از دایره‌ی ما هیچ چیز قابل دسترسی برایمان وجود ندارد، چه بدان بیندیشیم و چه نه، در «قفس نامریی۳۰» زبام محبوسیم، متناوبن دور خود سرگردانیم و هربار به کرانه‌های معرفت‌شناختیِ زبان گرفتار گیر میکنیم و به «بیرونِ شگفت‌انگیز وفربه۳۱» دسترسی نداریم. باچنین اوصافی است که فلسفه‌ی واقع‌گرایی نظرورزانه به همراه فرزندان خلف خود، که در رأس آنها هستی‌شناسیِ شیئ محور۳۲ قرار دارد، به  تبیین پرابلماتیکای خود پرداخته و به سراغ مفصل‌بندی مجدد امر واقع  و تصحیح فلسفی میراث کانت رفته و سودای درمان فلسفه‌ی مدرن، یعنی رهاییش از وسواسِ وساطت (زبان و قدرت)، را دارد. نسخه‌ی پیشنهادی میلیاسو، بازگشت به چیزی است که می‌توان آن را واقع‌گرایی رمانتیک۳۳ هیومی خواند.

پرداختن به راه‌کارهای این نوع واقع‌گرایی خارج از حوصله‌ی نگارش فوق است. اما بجای آن اجازه دهید مختصری پیرامون خود پرابلماتیکای این جریان فلسفی بحث کنیم. این نحله‌ی معرفت شناختی مطابق آنچه گفته شد بازطرح یک بحران است و سعی در پاسخ‌دهی بدان: همبستگی‌گرایی بحرانِ معرفت و بازتعریف گونه‌ای از واقع‌گرایی راه برون‌رفت از آن است. یکی از تلاش‌های حلقه‌ی روانکاوی اسلوانیا، یعنی زوپانچیچ-دلار-ژیژک، بازتعریف خود مسئله‌ی بحران معرفت‌شناسی بجای نقد مستقیم پاسخ‌هایی است که بدان داده شده است. جهت‌گیری نسبت به امرواقع در دوقطبی واقع‌گرا-همبسته‌گرا به‌گونه‌ای است که گویی واقعیت صلب و از پیش موجودی وجود دارد که ارتباط ما با آن بدین خاطر که درگیر مسئله‌ی وساطت (همبستگی‌گرایی) هستیم مخدوش است. گویی امرواحد در نقطه‌ای به حال خود رها شده و درنتیجه‌ی واسطه‌هایی تحمیل شده به آن، مرزی میان آن و فهم ما کشیده شده است. درنتیجه امید است که با وضع  و «اعمال» اصلاحاتی در این مرز بندی به‌ طریقی مجددن به واقعیت راه یابیم. دلار خاطر نشان می‌سازد که نه هگل و نه کانت [هرچند به طرقی متفاوت] همبسته‌گرا نیستند [همچنانکه روانکاوی نیز برخلاف جریان‌های پساکانتی، پدیدارشناسی و واکاوی همبسته‌گرا نیست]. نکته اینجاست مناقشه بر سر این نیست که آیا سوژه و ابژه که پیشاپیش تقسیم شده و جدا از یکدیگر فرض می‌شوند آیا بالاخره راهی برای آشتی میانشان برقرار می‌شود (واقع‌گرایی رمانتیک) یا نه(همبستگی‌گرایی). بلکه فرض تقسیم سوژه-ابژه پیشاپیش فرضی خطاست. واقع‌گرایی و همبستگی‌گرایی دو روی یک سکه‌اند: جدایی از امرواقع در هر دو پیش فرض گرفته شده‌است. راه‌کارِ چنین رویکردی نهایتن چیزی نیست جز اصلاح شناخت و زدودن آن از ایدئولوژی. مثال روزمره‌ای از این امر رویکردهای گوناگون روان‌شناسیِ شناختی-رفتاری به اختلالات روانشناختی است. اختلالات روانشناختی نتیجه‌ی بکار گرفتن فیلتر‌های شناختی-تفسیری نابجا و نادرست در برخورد با واقعیت زندگی‌اند. درمانگرِ شناختی در پی آن است تا با وضعِ «بصیرتِ زیبا» لکه‌های مخدوش کننده‌ی ذهن مراجع را بزداید و معرفت‌شناسی او را به اصطلاح تصفیه کند. حال آنکه در نگاه روانکاوی به ایدئولوژی نه تنها چون افیونی مخربِ شناخت نگاه نمی‌شود، که ایدئولوژی اصولن برابر با خود شناخت است. بدین شکل امرواقع امری پویاست که به تناسب موقعیتِ شناخت مختصات خود را تغییر می‌دهد. حرکت از ۱ به ۲ جاری نمیشود و درنتیجه نباید نوستالژی‌زده به‌دنبال آن باشیم تا مشخص کنیم که آیا بالاخره روزی دوباره به ۱ دست می‌یابیم یانه. بلکه اصولن حرکت از ۲ آغاز شده است. سوژه جزیی درونی از خصیصه‌های جوهر است، نه جزیی که در مقابل آن از خود مقاومت نشان داده و برابرایستای آن می‌شود. باچنین نگاهی و بادرنظر داشتن ۶ ویژگی برشمرده شده از جوهر، دلار عنوان می‌کند که سطح، نمود، زمان‌مندی، کثرت، جزیی و تصادفی بودن، خصایصی از سوژه نیست که باید به هرطریقی آن‌ها را پشت سر گذاشت تا به جوهرِ عمیق، ذاتی، بی‌زمان، عمومی، ضروری و واحد دست یافت. جوهر راهی ندارد که تا برای عمیق و ذاتی بودن خود را در بستر سطحی و ظاهری عیان سازد وغیره. به عبارت دیگر به بیان هگل، روح تنها زمانی روح است که خود را درسطح سطح بگستراند. عمقی که زیر سطح پنهان شده و باقی‌می‌ماند، نمی‌تواند به عنوان جوهری جدی و ارزشمند [قابل اندیشه‌وزی] نگریسته شود. هرعمقی باید پذیرای واشکافی در سطح باشد. همچنین جوهر بی‌زمان اگر پذیرای ریسک واشکافی در بستر زمان نشود، جوهری بی‌ربط است. خوانش هگل از مسیحیت بر همین بعد جوهر متمرکز است: «آنکه برصلیب است، همان خدای فراسوست.» خدا، که در سنت فلسفی تعریفی جوهری داشت، نیز مجبور است بر زمین پابگذارد و صلیب جان بسپارد اگر واقعن خواهان آزمون جوهریت است. همچنین جوهر تنها زمانی میتواند ضروری باشد، که ریسک اتفاقی و مشروط بودنش را بپذیرد. جوهری که پیشاپیش و بی هیچ واسطه‌ای و از «ناکجا۳۴» ضروری است فانتزیِ تهی و درخود مانده‌ای است که یارای آزمون «شدن» و «چگونه شدن» را نخواهد داشت: «تنها فرم ضروری برای ضرورت، محتمل بودنِ خود ضرورت است.» همچین عمومیت و تکین بودن تنها در فرم «وساطت» است که معنادار می‌شود. وساطت چونان پرده‌ای نیست که بالاخره میتوان آن را پس زد و ورای آن را دید یا نه. عمومیت جوهر تنها از خلال وساطت یارای تبدیل شدن جزء به چیزی را دارد. و درانتها می‌توان گفت برای جوهر چاره‌ای جز خود دگرگشتگی وجود ندارد.   

منابع:

Moder, G. (2017). Hegel and Spinoza: Substance and negativity. Northwestern University Press.

Zalloua, Z. (2015). On Meillassoux’s “Transparent Cage”: Speculative Realism and Its Discontents. symplokē23(1-2), 393-409.

Žižek, S., Dolar, M., & Zupancic, A. (2003). The puppet and the dwarf: The perverse core of Christianity. Mit Press.

پاورقی:

1 Mladon Dolar

2 depth vs surface

3 eternal or enduring vs passing

4 necessary vs accidental or contingent

5 essence vs appearance

6 general vs particular

7  one vs multipleicity

8 logic of connectivity

9 mode of substantiality

10 res cogitans [در طرح هستیشناسی سهگانهی دکارت به سهگونه جوهر پرداخته میشود: خدا، چیز نااندیشنده یا res extensa، چیز اندیشمند یا res cogitans.]

11 being qua being

12 materialism vs idealism

13 constant

14 diversity

15 divergent

16 Gedankending

17 incorporeal

18 commodity is a sensuous super-sensuous thing.

19 naturalism

10 sich-anders werden: self-othering

21 in itself : an sich

22 retroactive

23 dualism

24 speculative realism

25 Quentin Meillassoux

26 After Finitude

27 correlationism

28 a priori

29 transcendental

30 transparent cage

31 the great outdoor

32  object-oriented ontology (OOO)

33 romantic realism

34 out of nowhere

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *