سابجکتیویتی و دیگربودگی: قرائتی فلسفی از لکان – بخش نخست: سوژه‌ی خیالی

 

Chiesa, L. (2007). Subjectivity and otherness: A philosophical reading of Lacan. Mit Press

پروردگار به آنان چشمانشان را عطا فرمود، ازاین‌رو قادر به دیدن نبودند.

اشعیا ۲۹:۱۰

۱-۱ مقدمه: سوژه و ایگو

نخستین تئوری سابجکتیویتی لکان، که در سال‌های میان انتشار تز دکتریش «پارانویای خودتنبیه‌گر» (۱۹۳۲) و آغاز سمینار معروفش در بیمارستان سنت‌آنه در پاریس (۱۹۵۳) تکوین یافت، پیرامون بعد خیالی سوژه در گردش بود.

این تئوری علیرغم تغییرات متعددش، بر تمایزی بنیادی و پیشینی بنا شده است که در تمامی تئوری‌های پی‌درپی لکان باقی می‌ماند:  ایگو (بر)ساختی خیالی است، و میباست از سوژه‌ي ناخودآگاه افتراق یابد. همانطور که لکان در سمنیار I به صراحت اظهار می‌کند: «اگر ایگو کارکردی خیالی است، نباید با سوژه اشتباه گرفته شود.» این گزاره به‌وضوح نمایانگر دو المان است: (۱) سوژه را نمی‌توان به امر خیالی محدود کرد. (۲) به منظور پرهیز از خلط ایگو با سوژه (ناخودآگاه)، میبایست چگونگی عملکرد ایگو به‌مثابه کارکردی خیالی درک شود. نتیجه‌گیری اساسی دیگری که تلویحا بدست می‌آید اما اغلب درجای دیگری عنوان می‌شود نیز به عنوان سومین المان نمایان می‌شود: در حقیقت اینکه سوژه نباید با ایگو به مثابه کارکرد خیالی «خلط شود»، به معنای عدم ارتباط آن‌ها با یکدیگر نیست. بلکه بالعکس، هدف اصلی لکان، مادامی که اظهار می‌دارد که سوژه را نمی‌توان به بعد خیالیش فروکاست، نشان داد این است که چگونه ایگو چیزی جز یک کارکردی خیالی ضروری از سوژه نیست.

در این بخش که به سوژه‌ی خیالی، آن‌گونه که در آثار اولیه لکان توصیه شده، اختصاص داده شده است، قصد اولیه‌ام فراهم آوردن شرحی دقیق از این است که ایگو چگونه به عنوان کارکردی خیالی تعریف می‌شود. در نخستین مرحله از بحثم، ضروری است این نکته را نیز اضافه کنم که لکان در نخستین تئوری سوژه‌اش، بیشتر دغدغه‌مند فاش‌سازی کارکرد ایگو است تا تبیین مختصات ساختارِ سوژه‌ی ناخودآگاه که غیر قابل فروکاست به ایگو است. سوژه صرفاً بطریقی غیر مستقیم و سلبی (منفی) به‌عنوان ثمره‌ی آنچه که به ایگو نسبت داده می‌شود، پدیدار می‌شود. در‌واقع تنها در اواسط دهه ۱۹۵۰ است که از سوژه‌ی ناخودآگاه توسط لکان در زمینه‌ی یک تئوری جدید سابجکتیویتی به شکل مستقیم بحث می‌شود و محور پژوهش از ساحتِ‌خیالی به ساحت‌ِنمادین تغییر جهت می‌دهد. از آن پس علیرغم غلبه‌ای که ساحتِ‌ امر واقع در اوایل دهه ۱۹۶۰ می‌یابد، سوژه‌ی ناخودآگاه در کانون تئوری سابجکتیویتی لکان باقی خواهد ماند.

اگر از یک‌طرف در آثار اولیه‌ی لکان، تمایز میان ایگو و سوژه‌ی ناخودآگاه آنطور که به‌آن اشاره کرده‌ام، سازوکاری پیشینی است -فرضیه‌ای که هنوز نیازمند اثبات است-، ازطرف دیگر این امر تنها وقتی به خوبی درک می‌شود که آنرا از ابتدا به عنوان نقدی برجریان عمده‌ی روانکاوی پسافرویدی درنظر بگیریم (علی‌الخصوص جریان ملقب به روانشناسی ایگو). این‌طور به نظر می‌رسد که درحقیقت نویسندگانی همچون هارتمن، کریس و لوونشتاین، مدعی نوعی هم‌ارزی ضروری میان سوژه و ایگو برعلیه ناخودآگاه هستند. به بیان دیگر آن‌ها ظهور کردند تا روانکاوی را به منزله‌ی ابزاری که „کلونیزه‌کردنِ” (استعمار) رانه‌های نامعقولِ ناخودآگاه را محقق می‌سازد، درک کنند. همچنین این قرائت از فروید بدعت‌گذاری نقش „سازگارکننده“ی اجتماعی را برای روانکاوی مجاز میکند، که لکان اغلب آن‌را با «شیوه‌ي زیستِ امریکایی» مرتبط می‌سازد: ایگوی آنالیزان مجبور بود «درمان» شود و ازخلال بازسازی وسازگار شدن در قالب ایگوی قدرتمندِ آنالیست تقویت گردد.

لکان روان‌شناسی ایگو را خیانتی تلویحی اما رادیکال در واژگون سازی نظری فروید درنظر می‌گیرد. حال‌انکه هدف اصلی فروید، آنچنان که خود می‌گوید، ذات ناخودآگاهِ سوژه است که منجر به جابه‌جایی ایگو، در فعالیت روانیش، از کارکرد مرکزی‌ای که فلسفه کارتزینی و روان‌شناسی کلاسیک به آن تخصیص داده بودند شد. نگاه فروید مبنی بر اینکه ایگو گونه‌ای جوهر روانی نیست(به‌این معنی که ذاتمند نیست وصرفاً ماحصل یک کارکرد است)، از جانب لکان جذب و با این اظهار همراه شد که ایگو حتی با قانونی اعلای ترکیب شوندگیِ روانی هم، آنچه فروید «سیستم ادراک-آگاهی» می‌نامد، همخوان نیست. به بیان دیگر، مطابق فروید و لکان، عملکرد روانی ایگو ناچاراً باید تابع منطق «لایه‌ای» و اولی‌تری از سابجکتیویتی باشد.

این دقیقاً همان چیزی است که تجربه روانکاوی بر آن است تا آن را به شکل عملی به نمایش بگذارد: سوژه‌ی ناخودآگاهی وجود دارد واجدِ گونه‌ای استدلال ورزی، بسیار جدی‌تر از اینکه صرفاً نامعقولی محض تعریف شود، که با ایگو هم‌زمان (هم اتفاق) نیست. چنانچه در ادامه روشن‌تر می‌شود، ابعاد ایگومحورِ خودآگاهی هم‌زمان نیست – و خود را در پدیدار‌هایی چون رویا‌ها، bungled actions، لغزش‌های زبان و سمپتوم‌های روان‌تنی به نمایش می‌گذارد.

ازاین‌رو فراخوان مصرانه‌ی لکان برای «بازگشت به فروید» دراین چارچوب تاریخی است که باید فهمیده شود. بازگشتی که ابتدا و بیش‌از همه قصد دارد هم بر طبیعت خود شیفته–بازتابیِ ایگو و نتیجتاً بیگانه–اشتقاقی بودن این طبیعت و هم بر ناممکن بودن مهار سوژه در مرزهایش تأکید دارد.

ایگو صرفاً سوژه نیست، بلکه بالعکس، با بیگانگیِ هویت‌بخشِ سوژه ازطریق دیگریِ‌خیالی همخوان است. (یک دیگری که ضرورتاً با تصویر بازتابی سوژه مطابق است). به موازات این امر روانکاوی برآن نیست تا ایگو را تقویت کند، بلکه در عوض بر آن است تا سوژه‌ی ناخودآگاه را از طریق تحقق یافتن بیگانگی‌ِخیالی شناسایی کند. دو بخش بعدی از این فصل عمدتا با ایگو به عنوان جایگاه چنین بیگانگی‌ای سروکار دارد، اما بخش پایانی به سرنخ‌های اولین و تنها طرح‌ریزی ساختاری لکان از ناخودآگاه می‌پردازد که به عنوان ساختار نمادین درک می‌شود.

۲-۱ «من دیگر نیست»: کارکرد (بد)فرم‌دهندگی (deformative) تصویر و مرحله آینه‌ای

 در این مرحله باید تمایز میان ایگو و سوژه که دربالا بدان پرداخته شد به کمک ترم‌های ویژه‌ای دوباره فرمول‌بندی شود: در ابتدا صحیح است اگر بر این باور باشیم که لکان متوجه می‌شود هویت خیالی سوژه، به معنای خاص کلمه، خارج از او قرار دارد. این هویت به‌گونه‌ای متناقض هم‌ارز با هویتی بیگانه‌شده است. به بیان دیگر ایگو خارج از ایگو(چیزی که عموما فرض می‌شد خودهویت‌مند است) قرار دارد. به همین خاطر است که لکان در این سال‌ها اغلب به شعار ریمباو ارجاع می‌دهد: «من دیگر نیست». در نتیجه ایگو که باید به عنوان هویت خیالی سوژه درک شود، نمی‌تواند به‌شکل بی‌واسطه با فرد این‌همان گرفته شود: ایگو به مثابه هویت خیالی تنها بوسیله‌ی انحرافی از خلال دیگری است که سوژه را فردمند می‌کند.

به منظور تصریح این نکته ۲ مسأله بنیادی سر بر می‌آورد:

۱. بیگانگی خیالی سوژه ازطریق دیگری چگونه به وقوع می‌رسد؟

۲. لکان بواسطه‌ی هویت خیالی چه معنایی به سوژه می‌بخشد؟

این دو مسأله را می‌توان به شکل پرسشی واحد مطرح کرد: تصویر (که از آن دیگری است)، چگونه به عنوان منبع بیگانه‌کننده‌ی هویتِ روانیِ سوژه در نظر گرفته می‌شود؟

در «خودشیفتگی: مقدمه»، فروید پیشاپیش تأکید کرده است که چگونه رشد روانیِ نوزاد به تسخیر شدنش توسط تصاویرِ بدن مادر و بدن خودش وابسته است. لکان این طرح فرویدی را دوباره بکارمی‌گیرد و کارکردی مورفوژنتیک به آن اختصاص می‌دهد. بدین معنا که او معتقد است تصاویر معینی قادرند نیرویی (بد) شکل‌‌دهنده به روانِ سوژه اعمال کنند. به منظور تأکید بر اهمیت آن‌ها، او همچنین این تصاویر، یا به بیان صحیح ایماگوها را ابژه‌ی اصلی نظریه روانکاوی فرض می‌کند.

از منظر لکان، هویت‌یابی‌ خیالیِ سوژه در خلال فرضی ناخودآگاه از تصویری بیرونی(این تصویر در وهله نخست از آن بدن خود سوژه است که در آینه بازتاب یافته) است که در آن او خودش را تشخیص می‌دهد. پس هویت‌یابی صرفاً برای تأثیر‌پذیری سوژه از یک تصویر بیرونی یا رابطه‌ی تقلیدی میان آن و ایگویی از پیش موجود نیست: بالعکس، ایگو در وهله نخست تنها به این دلیل از قابلیت پدیدآیی برخوردار است که تصویر به شکل غیرقابل بازگشتی سوژه را به دام می‌اندازد. به همین معنا است که لکان هویت‌یابی خیالی را به عنوان علیت روانی، تعریف می‌کند. ایگو تأثیری روانی از سوژه است که معلول هویت‌یابی بیگانه شونده‌اش از خلال رشته‌ای از تصاویر بیرونی است.

از آنجا که نیروی (بد) شکل‌ دهندگیِ ایماگوها سوژه را جذب وتسخیر می‌کند، ایگو یک دیگری است. لکان از ترم captation برای توصیف این فرایند استفاده می‌کند. همان‌طور که اوانس اشاره کرده است این ترم در زبان انگلیسی هم به تسخیر – سوژه در حقیقت ضرورتاً مجذوب تصویری بیرونی شده است که بیگانه‌اش می‌کند، و هم به شیفتگی – چنانچه با جزییات بیشتری خواهیم دید- قابل برگردان است. فرض بر آن است که چنین تسخیر اجتناب‌ناپذیری فرمی از هویت اگر چه بیگانه شده، برای سوژه فرهم می‌کند.

موقعیت دوپهلوی (ambivalent) این[ساحتِ] خیالی توسط لکان، زمانی که اظهار می‌کند که ایگو شکافی حیاتی (vital dehiscene) است که انسان را تقویم می‌کند، شناسایی شده است: در نخسین نظریه‌اش از سوژه، سابجکتیویتی‌ و زندگی انسان (tout court) بر پایه همین پارادوکس اصلی هستند.

به منظور ارائه شرح دقیق‌تری از پیدایش ایگو، خوب است به نظریه معروف مرحله آینه‌ای لکان (که به ۱۹۳۶ بازمی‌گردد) رجوع کنیم که درآن بادقت به ترسیم ایده‌اش از هویت‌یابی خیالیِ بیگانه‌شونده سوژه می‌پردازد.

مطابق نظر لکان، هویت‌یابی بیگانه‌کننده‌ای در طول مرحله آینه‌ایِ مرسوم برای کودک رخ می‌دهد. چنین تجربه آغازینی بناکننده چیزی است که فروید ‌و لکان آن را تحت عنوان Ur-ich تعریف می‌کنند، پایه‌ای ابتدایی که ایگو بعد‌ها از آن سر بر می‌آورد. مرحله آینه‌ای دیالکتیکِ روانیِ ساختاریی میان سوژه و دیگری دایر می‌کند که به عنوان مدلی از تمامی هویت‌یابی‌های خیالی تحقق‌یافته‌ی بعدی سوژه به کار می‌رود. ایگو چیزی نیست مگر برایندی کلی در لحظه‌ای معین از زمان. از این‌رو اغراق نیست اگر ادعا کنیم که تجربه‌ی مرحله‌ی آینه‌ای به‌واسطه‌ی اکتساب پیوسته‌ی هویت‌یابی‌های خیالی جدید که هم‌ارز لحظات متعدد و مهمی در زندگی روانی سوژه است، به شکل نامتناهی از طریق روابط خیالی که با دیگر انسان‌ها برقرار می‌شود در وجود فرد تکرار می‌شود.

نظریه‌ی مرحله‌ی آینه‌ای لکان در وهله نخست برمبنای شواهد برگرفته از آزمایش‌های گوناگون روانشناختی است. این شواهد نشان داده‌اند که کودک در سنین ۶ تا ۱۸ ماهگی خود را در قالب تصویر بدنش که در آینه بازتاب شده‌است تشخیص می‌دهد. همچنین این شناسایی منجر به شعفی در کودک می‌شود که به وضوح قابل مشاهده است. سوژه خود را در قالب دیگربودگیِ بازتابیِ تصویر شناسایی می‌کند: او از این طریق متحمل گونه‌ای دوپاره سازی می‌شود که از طریق آن قادر به عینیت بخشی به خود در آن است: هویت‌دهی به خود از طریق یک دیگری خیالی. نکته‌ی هائز اهمیت این است که این تصویر بازتابی لزوماً توسط آینه فراهم نمی‌شود. تصویر کودک دیگری که تقریباً هم سن و سال اوست نیز توسط سوژه به عنوان تصویر بازتابی درک می‌شود، به عبارت دیگر بدون تشخیص دیگری به عنوان دیگری.

 در نتیجه می‌توان گفت هویت‌یابیِ خیالی بیگانه کننده است. به علاوه ایگوی بیگانه شده از تشخیص کارکردش عاجر است. بنابراین نوعی بازشناسی (سوءشناسایی/me connaissance) مضاعف رخ می‌دهد: در حقیقت نه تنها ایگو چنانچه ذکر شد در جای دیگری خودش را می‌یابد (نخستین سوءشناسایی ایگو بیگانه شده است)، بلکه تأثیری فریبنده از یگانگی برای سوژه به ارمغان می‌آورد (دومین و مهم‌ترین بازشناسی: ایگو متوجه خودش به عنوان بیگانه شده نمی‌شود). مطابق نظر لکان، این ایگوست که مرا وا می‌دارد تا این حقیقت را بپذیرم که من خودم هستم و دیگری دیگریست. این همان نتیجه‌ی دکارت در تاملات است و حکم او را مبنی بر اینکه جنون ناشی از باور فرد به اینکه او دیگریست نه خودش را توضیح می‌دهد. („فکر می‌کنند که پادشاهانند در حالی که حقیقتاً بیچارگانند. یا می‌پندارند به جامه‌ای ارغوانی ملبس‌اند، حال آنکه حقیقتاً برهنه‌اند”). لکان این استدلال‌ورزی را چنین به‌زیر می‌کشد که “دیگر باورِ فرد به اینکه پادشاه است درحالیکه چنین نیست، جنون آمیزتر از باورِ فرد مبنی براینکه خودش است، نیست.“ ایگو ما را وا می‌دارد تا باور کنیم که هستندگانی کرانمد (spherical beings) هستیم، ایزوله و منزوی، کور و کر چون سیارات، چنانچه لکان در جای دیگر پیشنهاد می‌دهد.

در این مرحله باید قادر باشیم به روشنی نشان دهیم که چرا نمی‌توان سوژه را به ایگو فروکاست. ایگو وحدتی دروغین متشکل از کلان‌تصویرِ وسیعی است که در آن تصاویرِ (ایده‌آل) متعددی روی هم انباشته و در هم آمیخته شده است و کودک آن را با آنچه به «خود»ش بازمی‌گردد خلط می‌کند. بنابراین یک چنین خود/ ایگویی، ناگزیر به عنوان ابژه روانیِ منفعلی در نظر گرفته می‌شود.

ایگو از آن جهت در پذیرش دیالکتیکش شکست می‌خورد که ابژه‌ای اینرسی‌مند است. از این رو می‌توان نتیجه گرفت که صرفاً به این دلیل که ایگو در حقیقت ابژه است، سوژه به هیچ رو قابل فرو کاست به ایگو نیست. این فریب کاری، ناپذیرفتنی و این درخودماندگیِ ازلی چونان «جنونی» از ایگوست. در نتیجه حقیقتِ متناقص‌نمای آن دقیقاً به جنونی «نمادین» منجر می شود که حتی دیالکتیک میان سوژه و دیگری را به شکل رادیکال تری زیر سؤال می‌رود؛ موجزترین تعریفِ لکان از سایکوز در نظریه‌ی سوژه، شخصی خواهد بود که در مرحله آینه‌ای به دام افتاده و لاجرم ناکام از شناسایی دیگری به عنوان دیگری است. از این رو لکان جنون را در ساختار بنیادینِ سابجکتیویته‌ی انسانی لحاظ می‌کند: سایکوز دیگر به عنوان نوعی کمبود ارگانیک درک نمی‌شود، بلکه امکانی است که به روی همه انسان‌ها گشوده شده است. اما چرا در وهله‌ی‌نخست سوژه توسط تصویر بدن خودش به دام افتاده/ شیفته شده است؟ تنها پاسخ به این پرسش است که حقیقتاً ما را قادر می‌سازد تا پیدایش ایگو را درک کنیم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *