سابجکتیویتی و دیگربودگی: قرائتی فلسفی از لکان – بخش دوم: سوژه‌ی خیالی

Chiesa, L. (2007). Subjectivity and otherness: A philosophical reading of Lacan. Mit Press

اکنون برآنم تا توصیف دقیق‌تری از استدلال‌ورزی نظری‌ای که در تبیین پدیده‌ای که در مرحله آینه‌ای مطابق نظر لکان قابل مشاهده است فراهم آورم.

(۱) لکان اصلی از نظریه‌ی گشتالت را می‌پذیرد که مطابق آن حیوان به شکل غریزی مستعد تشخیص تصویر بدن حیوانِ دیگری از گونه‌ی خود در قالب یک کل بوده و در نتیجه مجذوب آن می‌شود. تنها به واسطه‌ی همین گشتالت‌هاست که تولید مثل جنسیِ حیوانی امکان‌پذیر شده است. تولید مثل ضرورتاً با اغواگری [امر]خیالی مرتبط است. لکان بر این باور است که غرایز انسانی نیز از طریق گشتالت‌ها عمل می‌کنند، اما در مسیری تحریف شده:

در حقیقت چنین تحریفی در نظر گرفتن رانه‌های انسانی را در قالب غرایزِ صرفن خنثی ناممکن می‌سازد. به بیان دیگر انسان حائز گونه‌ای خیالی سازی مخدوش است. همچنین ادعای بعدی لکان را نیز مبنی بر اینکه رابطه‌ی جنسی انسانی وجود ندارد، باید مرتبط با همین اختلال مرتبط دانست. این استدلال‌ها برسازنده‌ی تنها ارجاعات زیست شناختی در نظریه روانکاوی لکان هستند.

(۲) عملکرد گشتالت‌ها چگونه در موجود انسانی تحریف می‌شود؟

به طور کلی لکان بر این عقیده است که بنا به تعریف انسان حیوانی سازش نایافته (بدسازش یافته) است: این عقیده‌ای است که او هرگز از آن دست نمی‌کشد و او را به نقد داروین وا می‌دارد. تکوینِ روانی شگفت‌آور انسان، و دراین‌راستا امکان‌پذیری و پدید آمدنِ زبان و فرهنگ، ورای آن است که نتیجه‌ی صرف موفقیت سازگاری گونه باشد. بالعکس، «رابطه انسان با طبیعت به واسطه شکافی معین در بطن ارگانیزم قلب می‌شود.»

به بیان دقیق‌تر مطابق نظر لکان، بدسازش یافتگی انسان در وهله‌ی نخست معلول این واقعیت است که همه‌ی انسان‌ها نابالغ متولد می‌شوند، آن‌چنان که لکان اظهار می‌کند، چنین ولادت نابالغِ روان‌شناختی علی الخصوص در «ایده‌ی سیستم هرمی [بچه‌ها] که به ‌لحاظ زیست‌شناختی ناکامل است» قابل تشخیص است.  

به بیان دیگر کودکان قادر به راه رفتن نبوده و تمامن جهت انجام همه‌ی امور حیاتی و پایه به بزرگسالان وابسته هستند. لکان یک چنین «ناسازگاری اولیه» طولانی مدت را با به کار گیری ترمینولوژی فروید به وضعیت درماندگی تعبیر می‌کند (Hilflosigkeit). کودکان به موازات چنین وضعیتی قوای بیناییِ پالایش یافته‌ و زودرسی را نشان می‌دهند. عملکرد فرم دهنده‌ی ویژه‌ی گشتالت انسانی، دقیقاً مطابق یک چنین پیش‌زمینه‌ای است که باید به مثابه‌ی تصویری بازتابی درک شود. کامل بودن تصویر بدن سوژه آنچنان که در آینه منعکس می‌شود برای او وحدتی را شکل می‌دهد که درماندگی انسان را جبران می‌کند. در عین حال جذابیتی که در ناحیه‌ی گشتالت برای انسان به مثابه حیوان ایجاد شده است، برای او معنایی سراسر متفاوت کسب می‌کند. حیوانات به طور غریزی دیگر حیوانات را تشخیص می‌دهند (بازشناسی/ شناسایی می‌کنند) و از این رو قادر به انجام فرایند‌های حیاتی هستند اما خود را از خلال تصویر بیگانه نمی‌کنند. از طرفی انسان خود را با کمک تصویر بازتابی تعریف می‌کند تا درماندگی اصلی‌اش را جبران کند. به همین دلیل است که لکان اظهار دارد که «مرحله‌ی آینه‌ای درامی است که نیروی خود را از عدم کفایت در پیش‌بینی کسب می‌کند.» بدین معنا که عدم کفایت ارگانیک (درماندگی) با توهمی ایده‌آل از وحدت تکمیل می‌شود. چنین فرم مفروضی از سروری – که برای کودک لذت بخش است – مطابق آنچه لکان می‌گوید اگر تراژدی نباشد، یک درام است، چرا که ضرورتن بیگانه‌شوندگی سوژه را بر هویت اعمال کرده و برای همیشه دست یابی سوژه را به هویت بی‌نقص خود از تصویر خارجیِ بیگانه‌شده، که با آن خود را تعریف می‌کند، ناممکن می‌سازد. به بیان دیگر هویت‌یابیِ خیالیِ بیگانه‌کننده در تلاش برای درمان درماندگی اصلی، از انسان حتی حیوانی کم‌تر سازش‌یافته می‌سازد. بنابراین او به منظور محقق ساختن عمل‌کرد های جنسی خاص گونه‌اش، نیازمند متحمل شدن گونه‌ای دوپاره‌سازی است که چنانچه بعداً خواهیم دید از منظر فرهنگی تنها از طریق آنچه روانکاوی «عقده» می‌نامد تعدیل می‌شود.

(۳) هویت‌یابیِ بیگانه‌کننده از خلال تصویرِ بازتابی به سرعت «رخ می‌دهد». چرا که کودک در ملازمت شیفتگی یا اسارتی که مرحله‌ی آینه‌ای اعمال می‌کند، هم‌زمان تصوری از اجزای بدن خود را نیز تجربه می‌کند. این امر را هم می‌توان در قالب انتقال کمبود‌های ارگانیک کودک به امر خیالی درک کرد و در قالب قیاسی درونِ امرخیالی میان کامل بودگیِ تصویر ِبازتابی، به شکلی که کودک فهم می‌کند، و تصویرِ تکه‌تکه شده‌ای که ضرورتاً از بدن خویش دارد – در حقیقت هیچ‌کس نمی‌تواند بی‌واسطه به بدنش به عنوان یک کل بنگرد. این نکته‌ای ویژه در تئوری مرحله‌ی آینه‌ای لکان است که اغلب یا از قلم افتاده یا به درستی درک نشده است. کشف «ارتوپدیک» وحدت که توسط تصویر بازتابی بدن فراهم می‌شود، منجر به وضعیتی نمی‌شود که در آن کودک بدن خودش را تکه شده تجربه کند. هر دو ایماگو تنها با یکدیگر است که سر برمی‌آورند. کودک تکه‌های بدن واقعی‌اش را تنها زمانی تشخیص می‌دهد (باز می‌شناسد) که شروع به جذب شدن به کامل‌بودگیِ تصویرِ بازتابی‌اش می‌کند. اضطرابی که ناشی از تجربه‌ی چندتکه‌بودگیِ واقعیِ اوست، هویت‌یابی بیگانه‌شونده‌ی سوژه را با تصویر آینه‌ای تسریع می‌کند. اما دقیقن در همین دیالکتیک روانی میان بدنِ تکه‌شده و وحدت تصویرِ بازتابی، به شکلی که توسط سوژه تجربه می‌شود، است که پدیدآیی ایگو را می‌بایست نظاره کرد. ایگوی نخستین (Ur-ich) به مثابه هویت‌یابی بیگانه‌شده با تصویرِ بازتابی، با گونه‌ای سوءتشخصیص دریک چنین فرایند دیالکتیکی هم‌ارز است، که علیرغم این به فعالیت خود ادامه می‌دهد. به همین دلیل است که فانتزیِ تکه‌تکه شدن در برخی فرم‌های ناخودآگاه، مثل خواب یا در سطح ارگانیک به شکل نشانگان روان‌تنی‌ِ هیستریک بازپدید می‌آید.

(۱.۳) مهر و کین، ایگوی ایده‌آل و ایده‌آل ایگو

ایگوی نخستین که محصول بیگانه شوندگی مضاعف سوژه و ناشی از این قابلیت سوژه است که هویت خود را با تصویر بازتاب شده‌اش (یا دیگری خیالی ادراک شده در مرحله آینه‌ای) تعریف می‌کند، با نخستین سطح از بیگانه‌شوندگیِ هویت خیالی‌مان هم ارز است.

چنین هویت‌یابی‌ای بر پایه‌ی این حقیقت استوار است که سوژه به واسطه تصویر بدن انسان که چون گشتالتی عمل می‌کند شیفته (به دام افتاده) شده است. در نتیجهUr-ich می‌کوشد تا هم‌زمانیِ ناممکن میان خود و تصویر ایده‌آلی که از آینه بازتاب بافته است را تشخیص (شناسایی) دهد.

با درنظر داشتن چنین امکان ناپذیری‌ای، این پیوند به رقابت دائمی سوژه با خودش، با تصویر خودشیفته از خودش، که اغواگری آینه آن را می‌سازد، منجر می‌شود. چنین رقابتی در سطح دیالکتیک میان ادراک سوژه از چند پارگی بدنش و به‌موازات آن تصوری که از کامل بودگی بدن بازتابی دارد مشهود است.

این امر پس از تقویم Ur-ich  ادامه می‌یابد و موفق می‌شود با هویت‌ بیگانه‌شونده‌ی ایگو خود را تحکیم بخشد. به بیان دیگر سوژه از ابتدای حیات روانی‌اش، با تصویر خودش، که کمال ایده‌آلی را تقویم میبخشد که سوژه فاقد آن است، رقابت کرده و آنرا اروتیزه می‌کند. از این رو خودشیفتگی و پرخاشگری مشابه و یک چیز هستند. لکان در سال‌های بعد واژه‌ای می‌سازد که هم عاشق بودن/شیفتگی و هم نفرت در آن ادغام می‌شوند. او از مهروکین [ژوییسانس] سخن می‌گوید. خودشیفتگی را می‌توان به طورکلی به عنوان (عشق به خود) رابطه‌ای میان سوژه و تصویر ایده‌آل خودش تعریف کرد. پرخاشگری چیزی جز پرخاش صرف بوده که تنها عملی خشونت آمیز است: عمل خشونت‌آمیز تنها یکی از فرآورده‌های ممکن پرخاشگری است.

(۴) بنابراین ایگوی نخستین ابژه‌ای ذهنی و محصول ضمنی‌سازی‌ است که دنباله‌روی فرایند دیالکتیک روانی نخستین است. تصویر بازتابی که سوژه از خلال آن خود را به منظور دست‌یابی به وحدت بیگانه می‌سازد، به وسیله‌ی او درون‌فکنی شده و پایه‌های اولیه‌ي ایگو را شکل می‌دهد، هر چند رابطه‌ی میان سوژه و کمالِ تصویر بازتابیِ خارجی همواره تنش دیالکتیکی غیر قابل فروکاستنی را پیش‌فرض خواهد گرفت. این همه بدان معناست که از یک طرف اگر مرحله‌ی آینه‌ای سوژه را مجاز می‌کند تا خود را به عنوان ایگو فردیت بخشد، از طرف دیگر پدید آیی ایگو نخستین منبع وضعیت بیگانه‌‌شده‌ی سوژه را تقویم می‌کند، چرا که این امر بر پایه بیگانه‌شوندگی در دیگری یا به بیان دیگر نوعی انفصال میان ایگو و سوژه است. تصویری که سوژه را در قالب ایگو بنا می‌سازد همان تصویری است که سوژه را از خودش جدا می‌سازد. بنابراین تصویر بازتابی علیرغم دست یابی به نوعی هویت(بیگانه شده)، تصویر ایده‌آلی را برای سوژه بازنمایی می‌کند که غیر قابل دسترسی است. نامگذاری لکان بر این تصویرِ ایده‌آل، ایگوی ایده‌آل است با در نظر گرفتن اینکه آنچه در اینجا رخ می‌دهد هم‌ارز با تکرارِ تکوینِ روانیِ نخستین رابطه‌ي دیالکتیکی میان سوژه‌ی تکه شده و تصویر بازتابی در سطح بالاتری است، می‌توان گفت که ایگوی ایده‌آل چیزی نیست مگر تصویری بازتابی که سوژه‌ای که اکنون ایگویش شکل گرفته است، تجربه‌اش می‌کند. اگر ایگو به واسطه‌ی سوژه درون‌فکنی می‌شود، در عوض ایگوی ایده‌آل به تمامی سوژه‌ها و همچنین ابژه‌ها فرافکنی می‌شود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *